تبليغاتX
ღفاطمه فاطمه استღ

ღفاطمه فاطمه استღ

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ (◕‿◕)میوزیک (◕‿◕) ♫ ♪♪♫ ♪♪ ♪♫ ♪♫ ♪

جالب!!


99699999999699999999699666699669966996699666699
99669999999999999996699666699699666699699666699
99666699999999999966666999966699666699699666699
99666666999999996666666699666699666699699666699
99666666669999666666666699666669966996699666699
99666666666996666666666699666666999966669999996


جالبه!

ctrl + F رو بزنید

9 رو تایپ کنید

بعد گزینه ی highlight all رو انتخاب کنید


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 1:27  توسط 【ツ】میوزیک【ツ】  | 

یه خاطره کوچولو از آجی کوچولو :x

چند سال پیش

هنوز هم من بچه بودم هم آجی کوچولوم

اما خوب هرچی که بود من هشت سال ازش بزرگتر بودم! و هستم البته!

مامان و بابا و داداشم می خواستن برن بیرون و قرار بود ما دو تا توی خون تنها باشیم

همه آماده شدن و رفتن!

همین که در رو (به دلیل مسایل امنیتی!) پشت سرشون قفل کردم یه فکر خبیثانه به ذهنم رسید!!شیطان

یهو برگشتم به آجی کوچولو گفتم:

خوب دیگه تنها شدیم!!شیطان

در رو هم قفل کردم!شیطان

الان می خوام بخورمت!!!شیطان

و افتادم دنبالش که بگیرمش!!!شیطان

اون فینگیلیچه هم باورش شده بود!!! هی می دوید و جیغ می زد و گریه میکرد و می گفت آجی تورو خدا منو نخور!!!!قهقهه قهقهه قهقهه قهقهه قهقهه قهقهه

همین!نیشخند

بایزبان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 17:3  توسط 【ツ】میوزیک【ツ】  | 

و ادامه ی آپاندیس!

خلاصه

جانم برایتان بگوید که آن شب سالم به خانه رسیدیم!

و من ظاهرا!! سالم شب را به صبح رساندم! خواب که با چشمانم نیامد! مدام هم در تخت خود میلولیدیم! چشمانمان را میبستیم و دیگران گمان می فرمودند که لالاییده ایم! دست بر پیشانیمان میگذاشتند و از شدت تب (طب) اینجانب با خبر می گشتند!

مدام بمان سر میزدند و ما همچنان در تب (طب) خود می سوختیم!

صبح درآمد!

ما از جا برخاستیم!

مادر و برادر و خواهر در خانه بودند و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود!

رادیاتور برقی وظیفه ی گرم کردن خانه را بر عهدا داشت!

وقت ناهار اصرا کردند که از گوشت گوسفند بخت برگشته ی دیشب باید بخوری!

و به خودت تلقین نکن که نمی توانی!

بِلُنبان!

و به زور لُنبانیدیم!

درد ساکت بشو نبود!

ناچار به حوله ی گرم پناه بردیم!

رادیاتوور را به اتاق کشیدیم و روی تخت دراز کشیدیم و حوله را گرم کرده بر پهلوی خود می نهادیم!

لاکردار ساکت بشو نبود!

بد و بدتر می شد!

برادر عزیزتر از جان از در اتاقمان گذشت و وضع خرابمان را دید!

دست به دامان مادر شد که تا جان به جان آفرین تسلیم نکرده به دکتر ببریمش!

سر ظهر بودو هرچه گشتیم از دکتر خبری نبود!

مادر دست به تلفن شد و با خاله ی شاغل در بیمارستان تماس گرفت!

در خانه بود!

گفت حاضر می شودم زنگ میزنم به دنبالم بیایید!

منتظر پدر شدیم و همگی سوار ماشین شده به دنبال خاله رفتیم!

و از آنجا راهی بیمارستان شریف شرکت نفت گرامی شدیم!

باز هم آمپول ها و سرم ها آغاز شدند و چند دکتر از همه جا بی خبر معاینه کردند و فرمودند که مشکلی نیست!

باز قصد داشتند با مُسَکِن درد را آرام کنند!

ولی این بار درد زیر بار مسکن نرفت!!!

و هی شدید تر شد !!!!!!!!!!

با دکتر جراح تماس گرفتند!

آمد !

به محض معاینه ی محل درد فرمود:

بستری کنید تا فردا خوب نشد عمل میکنیم!

خداش پدرش را بیامرزاد!

تا عمر دارد دعایش می کنم!(احتمالا از نتایج دعاهای من بوده که الان را فوق تخصص می خونه!!)

بستری شدیم و شب تا صبح را پلک روی هم نگذاشتیم!

همه دعا می کردند که کار به عمل نکشد ولی ما از خدا خواسته منتظر اتاق عمل بودیم!

صبح شد و دکتر تشریف آورد و پرسید: هنوز درد داری؟!

فرمودیم بله!

فرمود آماده کنیدش برای عمل!

گان عمل پوشیدیم و به سلامت شدیم!

روی تخت خوابیدیم و متخصص بیهوشی وارد شد همراه با دویست عدد آمپول عزیزتر از جان!

اولی را تزریق کرد چیزی نفهمیدیم!

دومی را که تزریق فرمود هوایی خنک در دهانمان پخش شد و دیگر ............................!!!!!!!!!!!!!!!


.

.

.

.

.

.

.

به هوش که آمدم لوله ای در حلقم بود !

خواستم خودم اقدام به خارج کردنش کنم که کسی گفت دست نزن! خودم درش میارم!

چشمانمان نیمه باز بود!

همه چیز را تار می دیدیم!

از اتاق عمل خارج شدیم و کسی مدام صدایمان میزد که کامل به هوش بیاییم!

از دور مادربزرگ را میدیدم که نگران صدایم میزد!

بالاخره وارد بخش شدیم و به اتاق خودمان نزول اجلال فرمودیم!

تا یک هفته شکم مبارکمان باز بود برای خارج شدن عفونت های چند ماهه!

.

.

.

دیگر حوصله ی تعریف کردن جزییات را نداریم!

فعلا که حالُمان خوب است!

باشد که همیشه خوب و سلامت باشیم!

از دعاهای خیر شما کمال تشکرات را داریم!


مرسی که حوصله کردید و خوندید!


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 21:10  توسط 【ツ】میوزیک【ツ】  | 

تولدم با تاخیر شونصد روزه مبارککککککککک

سلام به همگی

حال و احوالتون خوب هست؟

خوشید؟

سلامتید؟

خوش میگذره؟

خوب چون واسه تولدم در شهر عزیییییییییییییییییییز خودم نبودم نتونستم چیزی بنویسم

هرچند که خیلی وقته چیزی تو وبلاگم ننوشتم!!

الان یهویی یادم اومد گفتم یه چیزی بنویسم که در حق خودم بی وفایی نکرده باشم

همیشه همه میگن پیشاپیش تولدن مبارک

اما من الان اینجا مینویسم

میوزیک جونم پساپس تولدم مبارک!!!!!!!

تولدم مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک


پس نویس: حس اسمایلی گذاشتن ندارم!! خودتون توهم بزنید!

پس نویس: بعد از مدت ها نوشتن چه حالی میده!

پس نویس: اعصاب معصاب دارم فراووووووووووووووون!! بر عکس همیشه که نداشتم!!!

پس نویس: ماه رمضون بهتون خوش بگذره!

پس نویس: اندکی صبر، زولبیا بامیه نزدیک است! (کپی رایت قبلا پرداخت شده!! )

پس نویس: جدیدا تو فیس بوک خیلی اکتیو شدم! کیف میده!!

پس نویس: انگار خیلی حرفا تو دلم مونده بود!!

پس نویس: ورّاجی بسه!!

پس نویس: باییییییییییییییییییییییی

پس نویس: بازم تولدم مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 14:16  توسط 【ツ】میوزیک【ツ】  | 

زندگی یعنی

زندگــی يــعنی: يـك ســـار پريد. از چه دلـتنگ شــدی؟
دلخوشـی ها كم نيســت: مثلا اين خورشــيد ، كودك پـس فــردا ، كفتـر آن هفتــه
يك نفر ديشـب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است و هنوز ، آب می ريزد پايين ، اسب ها می نوشند
قطره ها در جريــان ، برف بر دوش ســكوت
...و زمان روی سـتون فـقرات گــل ياس



سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 19:15  توسط 【ツ】میوزیک【ツ】  | 

....

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی

ولی با ذلّت و خواری پی شبنم نمی گردم


روحت شاد

ناصر حجازی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 1:9  توسط 【ツ】میوزیک【ツ】  | 

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل 
گشت آلوده به خون حضرت هابیل 
از همان روزی که فرزندان آدم 
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید 
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود 
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند 
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند 
آدمیت مرده بود 
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب 
گشت و گشت 
قرنها از مرگ آدم هم گذشت 
ای دریغ 
آدمیت برنگشت 
قرن ما 
روزگار مرگ انسانیت است 
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است 
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است 
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست 
قرن موسی چمبه هاست 
روزگار مرگ انسانیت است 
من که از پژمردن یک شاخه گل 
از نگاه ساکت یک کودک بیمار 
از فغان یک قناری در قفس 
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار 
اشک در چشمان و بغضم در گلوست 
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست 
مرگ او را از کجا باور کنم 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست 
وای جنگل را بیابان میکنند 
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند 
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا 
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند 
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست 
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست 
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست 
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست 
 در کویری سوت و کور 
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور 
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق 
گفتگو از مرگ انسانیت است

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 1:8  توسط 【ツ】میوزیک【ツ】  | 

دستشويى پارك!

رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت: سلام حالت خوبه؟ من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم: حالم خیلی خیلی توپه. بعدش اون آقاهه پرسید: خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟ با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛ اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم... وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم: من می‌تونم بیام طرفای تو؟ آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم: نه، الآن یه کم سرم شلوغه! یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت: ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 0:41  توسط 【ツ】میوزیک【ツ】  | 

‡‡‡‡‡‡‡†‡‡‡‡‡‡‡‡††††††††††††††††††‡‡‡‡‡‡‡‡
__‡¶¶¶‡8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡††††††††††††††††††††††‡‡‡‡‡‡
..._†¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††††††††††††††††††††††‡‡‡‡‡
_†¶8‡‡‡†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††††††††††††††††††††††††‡‡‡
_‡¶‡†††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡††††††††††††††††††††††††††‡‡
_†‡††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††††††††††††††††††††††††††
_†††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††††††††††††††††††††‡‡†††‡
__†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††††††††‡88888888888‡‡‡‡††
__†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††††‡¶¶¶¶‡††††††††††††‡‡‡†
___‡8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†8¶¶¶8‡‡††††††††††††††††††
___†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†‡¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†
____‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888‡‡‡‡‡‡
____‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡8¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
_____†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡8‡‡‡88‡‡‡‡‡88‡‡‡‡‡‡¶¶¶¶¶¶¶8‡†
____††‡‡‡88888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡88‡8888‡‡8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8†††
____‡¶¶¶¶¶¶¶888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888¶¶¶8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡†††
___†¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡†††‡‡‡88¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8¶¶‡‡†‡††††
____8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡†††††††‡88¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡††††††
____†¶¶888888¶¶¶¶8††††††††††‡‡‡‡†888‡‡‡‡‡‡†‡††††††††
_____‡¶8888888¶¶¶¶†††††††††‡††††‡†‡‡‡†‡†††††††‡†††††
_______¶¶¶888¶¶¶¶¶‡††††††‡††††††††††††††††††††††††††
________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡††††††††††††††††‡‡‡‡†††††††††††††
_________¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡††††††††††††‡‡‡‡‡‡†††††††††††
__________8¶¶¶¶88‡†††††‡‡‡†††††††††‡‡‡‡‡‡†††††††††††
___________¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡††††††††‡‡‡‡‡‡‡‡††††††††††
___________‡‡‡‡‡‡††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††‡††
___________‡††‡‡‡†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡††††
___________‡†‡‡‡‡†‡‡‡††††‡‡†††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††
___________‡‡‡‡‡‡8‡8‡8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡††
___________‡‡‡8888¶8¶¶‡¶¶¶‡†‡88‡‡†††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
___________‡88888¶¶¶¶¶¶¶¶88‡‡‡‡††‡†‡‡††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
___________‡8¶88¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡†††‡††‡††‡‡††8¶88‡‡‡‡‡
____________‡¶¶8¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡†††‡†††††††††‡‡‡¶¶¶88‡‡
_____________†¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡‡‡†‡8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶†‡‡‡‡
_______________¶¶¶¶¶¶¶¶‡¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶888‡††8‡88†††‡‡‡‡
________________†¶¶¶¶¶8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡‡††‡‡88‡‡‡†‡‡‡‡‡‡‡
___________________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡8888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
____________________‡¶¶¶¶¶¶†8‡‡88‡8888888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
_____________________†8¶¶¶¶88888¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††
______________________†‡¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶888‡‡‡‡‡‡‡8888
________________________†8¶¶¶¶¶¶¶¶¶88‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡88‡
__________________________†¶¶¶¶¶¶888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888¶¶
___________________________‡¶88¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888888
_____________________________‡‡88‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888‡8‡8

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:36  توسط 【ツ】میوزیک【ツ】  | 

یه تیکه ی دیگه از خاطره ی آپاندیس

خوب تا اونجایی واستون تعریف کردم که به هر زحمت مُسکنی کخ بود درد اینجانب رو آروم کردن و ما هم تشریف بردیم مدرسه
چند ماه گدشت و گدشت

و ما هم کاهی اوقات دردی در ناحیه ی پهلو حس می کردیم ولی جدی نمی گرفتیم!!!

بالاخره پاییز رسید و عید قربان

حانواده سپردند بز بدبختی را خریداری کنند تا به برای عید قربان سرش را از تنش جدا کنیم!!!

به خانه ی پدر بزرگ و مادر بزرگ رسیدیم

در شهرستان

یادش بخیر

آن موقع هر شب "شب های برره" پخش مید و ن شب به مناسبت عیذ قربان آقای مدیری لطف نموده و پشت صحنه پخش کردند..

ما ترجیح دادیم دور از جمع و در اتاقی دیگر به تماشا بپردازیم!!!

شب خای برره تمام شدو ما برای خوابیدن به اتاق دیگر رجوع نمودیم!!

چشمتان روز بد نبیند!!!

همین که سر مبارکمان را روی متکای از همه جا بی خبر گذاشتیم..............

حس کردیم تیری ، نه مناسب حال درویشان، از ناکجا آباد بر پهلویمان فرو آمد!!!

مثل همیشه اول بی اعتنایی کردیم!!

دیدیم نه بابا!! این یکی انگار مثل همیشه نیست!!! به مادر گرام گفتیم

چای نبات تجویز کردند

نوش جان کردیم

لافایده!!!

باز هم شروع به لولیدن کردیم!!!!

باز به مادر گفتیم

عرقی طبیعی تجویز فرمودند!

باز هم لافایده!

هوا آن شب بس ناجوانمردنه سرد بود! (شعرهای ماث رو با هیچ چیز عوض نمی کنم)

ترجیح دادیم در آن هوای سرد رختخواب نازنین را وداع گوییم و زیر نم نم باران قدم زنیم

باشد که فعالیت های دستگاه گوارشمان رختخواب ها را به گَند نکشند!!!!!

مادرمان هی بیدار می شد و میگفت:

بیا تو.... سرما می خوریا

غافل از اینکه من از داخل نابود بوم و تا دیدار عزراییل عزیز فقط 48 ساعت فاصله بود!!

مادر و مادر بزرگ و برادرمان را بیخواب کردیم!

پا به پایمان رفتند و آمدند!

خدا حفظشان کند

همه را!

هرطور که بود بعد از چند دفعه بالا آوردن! نیم ساعت چشممان را بستیم

از شانس ما یکشنبه امتحان ترم فیزیک داشتیم و کتاب در دست بودیم

صبح شد و پسر خالهمان  که هم سن خودمان بود گفت امتحانات را کنسل کرده اند!!!

چشمانمان را گشودیم درد هم چشمانش را گشود و باز در وجودمان دویدن گرفت!

برای صبحانه یک لیوان چای شیرین تجویز فرمودندً که بلانسبت حضار و خوانندگان عزیز آن را هم به باغچه تقدیم نمودیم!

خدا پدر و مادر این باغچه را بیامرذاد!

مارا از شر دویدن و در دستشویی خم شدن راحت کرده بود!!!

دیدند که نه بابا! فایده نداره! 

به اورژانش بیمارستان بردندمان!!

دکتر معاینه کرد و گفت:

وقتی دستم را روی شکمت میگذام درد میگیرد یا وقتی بلند می کنم؟ 

گفتم دکتر نمیدونم یه بار دیگه انجام بده!

بعد با اطمینان گفت:

نه! مشکلی نیست!

پدرم پرسید؟

ذکتر مشکوک با آپاندیس نیست؟

دکتر بی تربیت گفت:

اگه تشخیص میدی بیا بشین جای من! :|

آمپول را زدیم

قرص و کپسول ها را گرفتیم و راهی خانه شدیم!

بره ی بدبخت را کشته بودند و گوشتش را سیخ زده بودند

ما به رختخواب برگشتیم

درد آرام شده بود ولی همچنان اداه داشت!

خوابیدیم و خواب از دست رفته ی شب را جبران کردیم!

بیدار شدیم

هوا تاریک شده بود

با آشپزخانه که همه نشسته بودند رجوع کردیم

گفتن بابا بیا بشین یه ذره از این گوشت کبابی بخور

نشستیم

به هر زحمتی بود قورتش دادیم


گفتم:

به سمت راست بدن من دست نزنید که وحشتناک درد دارد!

خلاصه

قصد برگشتن به خانه کردیم و من هم محض اطمینان خاطر پلاستیکی در جیب گذاشتم و سوار ماشین شدم و تا خانه سرم بر روی صندلی بود!

باز هم به تختم برگشت و خیال از این راحت که امتحان بی امتحان!


اجازه بدید ادامه ی داستان رو در پست بعدی بنویسم

خیلی طولانی شد

خسته شدم!

تا درودی دیگر، درود و دو صد بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 23:54  توسط 【ツ】میوزیک【ツ】  |