خوب تا اونجایی واستون تعریف کردم که به هر زحمت مُسکنی کخ بود درد اینجانب رو آروم کردن و ما هم تشریف بردیم مدرسه
چند ماه گدشت و گدشت
و ما هم کاهی اوقات دردی در ناحیه ی پهلو حس می کردیم ولی جدی نمی گرفتیم!!!
بالاخره پاییز رسید و عید قربان
حانواده سپردند بز بدبختی را خریداری کنند تا به برای عید قربان سرش را از تنش جدا کنیم!!!
به خانه ی پدر بزرگ و مادر بزرگ رسیدیم
در شهرستان
یادش بخیر
آن موقع هر شب "شب های برره" پخش مید و ن شب به مناسبت عیذ قربان آقای مدیری لطف نموده و پشت صحنه پخش کردند..
ما ترجیح دادیم دور از جمع و در اتاقی دیگر به تماشا بپردازیم!!!
شب خای برره تمام شدو ما برای خوابیدن به اتاق دیگر رجوع نمودیم!!
چشمتان روز بد نبیند!!!
همین که سر مبارکمان را روی متکای از همه جا بی خبر گذاشتیم..............
حس کردیم تیری ، نه مناسب حال درویشان، از ناکجا آباد بر پهلویمان فرو آمد!!!
مثل همیشه اول بی اعتنایی کردیم!!
دیدیم نه بابا!! این یکی انگار مثل همیشه نیست!!! به مادر گرام گفتیم
چای نبات تجویز کردند
نوش جان کردیم
لافایده!!!
باز هم شروع به لولیدن کردیم!!!!
باز به مادر گفتیم
عرقی طبیعی تجویز فرمودند!
باز هم لافایده!
هوا آن شب بس ناجوانمردنه سرد بود! (شعرهای ماث رو با هیچ چیز عوض نمی کنم)
ترجیح دادیم در آن هوای سرد رختخواب نازنین را وداع گوییم و زیر نم نم باران قدم زنیم
باشد که فعالیت های دستگاه گوارشمان رختخواب ها را به گَند نکشند!!!!!
مادرمان هی بیدار می شد و میگفت:
بیا تو.... سرما می خوریا
غافل از اینکه من از داخل نابود بوم و تا دیدار عزراییل عزیز فقط 48 ساعت فاصله بود!!
مادر و مادر بزرگ و برادرمان را بیخواب کردیم!
پا به پایمان رفتند و آمدند!
خدا حفظشان کند
همه را!
هرطور که بود بعد از چند دفعه بالا آوردن! نیم ساعت چشممان را بستیم
از شانس ما یکشنبه امتحان ترم فیزیک داشتیم و کتاب در دست بودیم
صبح شد و پسر خالهمان که هم سن خودمان بود گفت امتحانات را کنسل کرده اند!!!
چشمانمان را گشودیم درد هم چشمانش را گشود و باز در وجودمان دویدن گرفت!
برای صبحانه یک لیوان چای شیرین تجویز فرمودندً که بلانسبت حضار و خوانندگان عزیز آن را هم به باغچه تقدیم نمودیم!
خدا پدر و مادر این باغچه را بیامرذاد!
مارا از شر دویدن و در دستشویی خم شدن راحت کرده بود!!!
دیدند که نه بابا! فایده نداره!
به اورژانش بیمارستان بردندمان!!
دکتر معاینه کرد و گفت:
وقتی دستم را روی شکمت میگذام درد میگیرد یا وقتی بلند می کنم؟
گفتم دکتر نمیدونم یه بار دیگه انجام بده!
بعد با اطمینان گفت:
نه! مشکلی نیست!
پدرم پرسید؟
ذکتر مشکوک با آپاندیس نیست؟
دکتر بی تربیت گفت:
اگه تشخیص میدی بیا بشین جای من! :|
آمپول را زدیم
قرص و کپسول ها را گرفتیم و راهی خانه شدیم!
بره ی بدبخت را کشته بودند و گوشتش را سیخ زده بودند
ما به رختخواب برگشتیم
درد آرام شده بود ولی همچنان اداه داشت!
خوابیدیم و خواب از دست رفته ی شب را جبران کردیم!
بیدار شدیم
هوا تاریک شده بود
با آشپزخانه که همه نشسته بودند رجوع کردیم
گفتن بابا بیا بشین یه ذره از این گوشت کبابی بخور
نشستیم
به هر زحمتی بود قورتش دادیم
گفتم:
به سمت راست بدن من دست نزنید که وحشتناک درد دارد!
خلاصه
قصد برگشتن به خانه کردیم و من هم محض اطمینان خاطر پلاستیکی در جیب گذاشتم و سوار ماشین شدم و تا خانه سرم بر روی صندلی بود!
باز هم به تختم برگشت و خیال از این راحت که امتحان بی امتحان!
اجازه بدید ادامه ی داستان رو در پست بعدی بنویسم
خیلی طولانی شد
خسته شدم!
تا درودی دیگر، درود و دو صد بدرود